تبلیغات
^.^شهر پسرا^.^ - جانشین شکر قسمت 1
جانشین شکر قسمت 1

روزی بود روزی نبود یک شکری بود که پادشاه شهر شیرین بود یک روز این پادشاه داشت به شهر می رفت که یک دفعه دید قطعات شیرینش دارد می ریزد خیلی ناراحت شد و به سربازش گفت:((برو طبیب تلخی را بیاور)).سرباز هم گفت:((چشم)).و رفت سوار اسب شیرینی شد و رفت به سمت شهر تلخی وقتی رسید به شهر تلخی با دوستش شکلاتی رو به رو شد 1_ سلام کردن و خوبی....2_رفتند به یک رستوران قهوه ی وحشت ناک تلخی 3_قلیان سفارش دادن4_نسکافه و شکر سفارش دادن بعد این که قلیان کشیدن و نسکافه خوردن به بیرون از رستوران رفتند خدافظی کردن سرباز شهر شیرین سوار به اسب شدو رفت وقتی رسید به خانه ی طبیب رسید و از اسب پیاده شد و رفت در خانه را زد و در را کسی باز نکرد و یک باره دیگر هم زد این دفعه در را باز کردن و سرباز گفت:((سلام)). و طبیب گفت:((سلام)). بعدش سرباز گفت:((لطفا آماده شویدتا به شهرشیرین برویم)). طبیب گفت:((چرا)).سرباز گفت:((چون پادشاه ما شکر قطعات شکریش دارد می ریزد و من را صدا زد و گفت برو طبیب تلخی را بیاور)). طبیب گفت:((الان آماده می شوم)).

..

موضوعات: داستان ها ،
برچسب های وب: داستان ،
[ چهارشنبه 15 دی 1395 ] [ 08:23 ب.ظ ] [ امین صدیقی پور ] [ نظرات () ]
آخرین مطالب